چهارشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۸

شاملو

گر بدين‌سان زيست بايد پست
من چه بي‌شرم‌ام اگر فانوس ِ عمرم را به رسوائي نياويزم
بر بلند ِ کاج ِ خشک ِ کوچه‌ي ِ بن‌بست.
 

گر بدين‌سان زيست بايد پاک
من چه ناپاک‌ام اگر ننشانم از ايمان ِ خود، چون کوه
يادگاري جاودانه، بر تراز ِ بي‌بقاي ِ خاک.

تلاش مداوم

در تلاش مداوم برای پیوند با زندگی هستم-واقعا مثل اینست که لحظاتی از زندگی جدا و لحظاتی به آن متصل می شوم با علم  به این که همه چیز بیهوده است سعی در دل دادن و دل خوش کردن تلاش بسیار مشکلی است.

چهارشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۸

مولوی

بار ديگر ما به قصه آمديم

ما از آن قصه برون خود کي شديم

گر به جهل آييم آن زندان اوست

ور به علم آييم آن ايوان اوست

ور به خواب آييم مستان وييم

ور به بيداري به داستان وييم

ور بگرييم ابر پر زرق وييم

ور بخنديم آن زمان برق وييم

ور به خشم و جنگ عکس قهراوست

ور به صلح و عذرعکس مهر اوست

ما کييم اندر جهان پيچ پيچ

چون الف او خود چه دارد هيچ هيچ

« مثنوي مولوي»

شنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۸

ساعات بد

ساعاتی هستند که در مرز مرگ و زندگی قرار دارند یعنی میل به مرگ با میل زندگی برابری می کنند،یعنی یه دلیل منطقی دلیل موجهی برای ادامه زندگی ادم احساس نمی کنه ولی به دلیل طبیعتش وفریبی که مدام به خودش میده و کلاهی که سر خودش میذاره ادامه میده - در عین اینکه به خوبی به پوچی و عبث بودن این سعی و تلاش اگاهی داره ولی ادامه میده-و این تلاش عبث بیشتر آدمو آزار میده -

شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۸

شهود

به چیزی شبیه شهود برام بعضی وقتا پیش میاد منظورم اینه که بدون اینکه فراِند طولانی برای فکر کردن در مورد یه موضوع ، یقین نسبتاٌ بالایی نسبت به یه موضوع پیدا می کنم که پایدار هم است.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۸

فریب

هر چند وقت خود را فریب می دهم و دل به چیزی خوش می کنم و از آن بت می سازم،اما زمان که می گذرد و به گذشته نگاهمی کنم تمام دلمشغولیهانه به وضوح ابلهانه و تمام ترسها و شوقها بیهوده و ابلهانه به نظر می رسد.

تنهایی

تنهاییم داره به حد مطلق نزدیک میشه، به جز محیط کار که عملاٌ مجبورم با بقیه ارتباط داشته باشم ماه به ماه از ارتباطاتم کم میشه، مثل اینکه همینجوریه که آدمایی مثل من که دوست ندرند ازدواج کنند آخرش مجبور میشن برن ادواج کنندT،تلفنم رو به راحتی می تونم پیش بینی کنم دو سه تا در هفته اونا هم معمولاٌ کاری بامن دارند و الی کسی دلش برام تنگ نمیشه، دیگه در سن 33 سالگی هم نازو عشوه اومدن و از تنهایی گفتن مزه ای نداره، دنیای غریبیه، به هر حال منتظر می مونیم تا این توهم زندگی هم تمام بشه
تنها مرگ است که دروغ نمی گوید هدایت.

دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۸

خیال

وقتی که همه فعالیتها نهایتاً منجر به احساسی در درون و ذهن می شود ،چرا خیال را بر واقعیت رجحان ندهیم؟

شنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۸

بعد از سی سالگی

بعد از سی سالگی  دل بستن به یک هدف حتی موقتی برایم  بسیار مشکل شده است، اصولاٌ  درکم از زمان دچار تغییر  کرده است ،  10 یا 20 سال زمان زیادی به نظر نمی رسد ، که انسان دغدغه زیای برای آن داشته باشد.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۸

ضرب المثل های اسبی

ضرب المثل های اسبی

 

A horse hired, never tired.

Better ride on ass that carries me, than on a horse that throws me

 Don't change horses in midstream. 

 

English

 

good people get cheated, just as good horses get ridden

 

Chinless

 

"The man who does not love a horse cannot love a woman."
- Spanish Proverb

 

"It is not enough for a man to learn how to ride; he must learn how to fall."
-Mexican Proverb

 

"No horse goes as fast as the money you bet on him. "

 

 

اسبی را که سر پیری سوقانش کنند، به درد میدان قیامت میخورد

از اسب افتاده ایم از اصل نیافتاده ایم .

اسبی که بلنگه قبل از همه سوارش  می فهمه .."

دوشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۸

هفت وادی عرفان

طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحيد، حيرت، فنا.

 

گـفـت مــا را هـفـت وادي در ره اسـت               چون گـذشـتـي هـفت وادي، درگه است

وا نـيـامـد در جـهـان زيــن راه کــــس              نـيـسـت از فـرسـنـگ آن آگــــاه کــــس

چون نـيـامــد بــاز کــس زيــن راه دور               چـون دهـنـدت آگـــهـــي اي نــــاصــبــور

چـون شدنـد آنـجـايـگـه گـم سـر بسر               کــي خــبــر بــازت دهــد از بــي خــــبــر

هـسـت وادي طــلــب آغــــاز کــــــار                وادي عـشق اسـت از آن پـس، بي کنار

پـس سـيـم واديـسـت آن مـعــرفـت                 پـس چـهـارم وادي اسـتـغـنـي صــفــت

هـسـت پـنـجـم وادي تـوحـيـد پــاک                   پـس شـشـم وادي حـيــرت صـعـب نـاک

هـفـتـمـيـن، وادي فـقـرست و فـنـا                 بــعــد از ايــن روي روش نــــبـــود تـــــرا

در کشش افـتـي، روش گـم گرددت                   گـــر بــود يــک قــطــره قــلــزم گــــرددت

پنجشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۸

اصولی که بسیار مسلم انگاشته می شوند بیشتر بر حال و روز اکثریت مردم دلالت دارند تا یک قانون کلی برای تمام افراد باشند ولی این مباحث چنان تکرار می شوند که کمتر کسی اجازه تفکر به آن را به خود می دهد از جمله این امور سکس است سکس به مذهب مردم عصر نوین تبدیل شده است هر چند که به این شدت تبلیغ نمی شود و از آن آشکارا زیاد به آن شاره نمی شود اما عملاٌ سعادت و خوشبختی مردم جدید انگار با زندگی جنسی آنان ارزیابی می شود -انکار نقش مهم جنسیت ابلهانه است اما کافی است چند نسل به عقب تر برگردیم که سکس تنها بخش کوچکی از زندگی بود نه تمام آن و سعادت فرد سعادت جنسی او تلقی نمی شد اما در عصر حاضر که بشر از آرمانهای معنوی (هر چند که تمام آرمکانهای معنوی دروغهایی سودمند بودند) خالی شده و سعی دارد با دم دست ترین چیزها جای خالی آن را پر کند-نداشتن رابطه جنسی باعث آسیب می شود اما باعث نابودی نیست کمکاکان می تتوان یک زندگی خوب دشت- مهم داشتن ارزشها یا بهتر بگویم لذتهای درونی تر و پایدار تر است- به هر حال انسان موجود پیچیده ای و امیال او تغییر جهت داده و به انواع مختلفی بروز می کنند-

شنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۷

بی اخلاقی

در بطن روابط زندگی ما یک بی اخلاقی محض وجود دارد که پذیرش  آن برای مادشوار و نارحت کننده است از این رو با انواع اخلاقیات آداب و رسوم و حرفهای عجیب و غریب بر منفعت طلبی ذاتی که بدیهی  ترین اصل زندگی  هر شخصی است سر پوش  می گذاریم.

شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۷

ژژو

خیلی قبلها با یکی از دوستان یک مکتب  دو نفره درست کردیم به اسم ژژو(جوجه تیغی )  و هدف نهایی مکتب نجات جوجه تیغی های غرب کشور بود این مکتب را به چن دلیل انتخاب کردیم:
1- کاملاٌ شخصی بود اصلاٌ به کسی ربطی نداشت چون جوجه تیغی ها را دوست داشتیم باید این کا را می کردیم 
2- اگر چه این آرمانمان را دوست داشتیم اما اگر نشد هم نشد  !
3- و بقیه دلایل خاطرم نیست شما همینشو قبول کنید
 به هر حال ما بعداٌ برای این مکتب تبلیغ هم کردیم و طرفداران اندکی  هم پیدا کردیم...........

سه‌شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۷

تجربی وتاریخی

زندگی چنان پیچیده است  که با تفکر آگاهانه نمی توان همه مسائل را حل کرد . در بیشتر موارد تجربی و تاریخی فکر کردن عملاٌ بهتر جواب می دهد به این معنی که فقط فکر کنیم در گذشته این کار چطور انجام شده و به چه نتیجه ای رسده است

شنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۷

چو دریا دُر فشان از جوش منشین
سخن سر کرده‌ای خاموش منشین
به دل گو باش خاشاکی به خاکی
چو در کف هست خاکی نیست باکی
جهان گر جمله از من رفت گو رو
ز مشتی خاک ریزم طرحش از نو
زمان خوشدلی تنگ است دریاب
شتاب عمر بین در عیش بشتاب
رها کن عقل را دیوانه می‌گرد
چو مستان بر در میخانه می‌گرد
بساط از خانه بیرون نه که وقت است
قدم بر طرف هامون نه که وقت است
غم هر هوده و ناهوده تا چند
حکایت گفتن بیهوده تا چند
فلک را جور بی‌اندازه گشتست
جهان را رسم و آیین تازه گشتست
هَزار امروز هم‌آواز زاغ است
گل از بی‌رونقی‌ها خار باغ است
نه خندان غنچه نه سرو از غم آزاد
نه گل خرم نه بلبل خاطرش شاد
غم دیرینه گر در سینه داری
چه غم گر باده دیرینه داری
دو چیز اندُه برد از خاطر تنگ
نی خوش نغمه و مرغ خوش‌آهنگ
فلک را عادت دیرینه این است
که با آزادگان دائم به کین است