بار ديگر ما به قصه آمديم
ما از آن قصه برون خود کي شديم
گر به جهل آييم آن زندان اوست
ور به علم آييم آن ايوان اوست
ور به خواب آييم مستان وييم
ور به بيداري به داستان وييم
ور بگرييم ابر پر زرق وييم
ور بخنديم آن زمان برق وييم
ور به خشم و جنگ عکس قهراوست
ور به صلح و عذرعکس مهر اوست
ما کييم اندر جهان پيچ پيچ
چون الف او خود چه دارد هيچ هيچ
« مثنوي مولوي»