چهارشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۸

مولوی

بار ديگر ما به قصه آمديم

ما از آن قصه برون خود کي شديم

گر به جهل آييم آن زندان اوست

ور به علم آييم آن ايوان اوست

ور به خواب آييم مستان وييم

ور به بيداري به داستان وييم

ور بگرييم ابر پر زرق وييم

ور بخنديم آن زمان برق وييم

ور به خشم و جنگ عکس قهراوست

ور به صلح و عذرعکس مهر اوست

ما کييم اندر جهان پيچ پيچ

چون الف او خود چه دارد هيچ هيچ

« مثنوي مولوي»

شنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۸

ساعات بد

ساعاتی هستند که در مرز مرگ و زندگی قرار دارند یعنی میل به مرگ با میل زندگی برابری می کنند،یعنی یه دلیل منطقی دلیل موجهی برای ادامه زندگی ادم احساس نمی کنه ولی به دلیل طبیعتش وفریبی که مدام به خودش میده و کلاهی که سر خودش میذاره ادامه میده - در عین اینکه به خوبی به پوچی و عبث بودن این سعی و تلاش اگاهی داره ولی ادامه میده-و این تلاش عبث بیشتر آدمو آزار میده -