شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۸

شهود

به چیزی شبیه شهود برام بعضی وقتا پیش میاد منظورم اینه که بدون اینکه فراِند طولانی برای فکر کردن در مورد یه موضوع ، یقین نسبتاٌ بالایی نسبت به یه موضوع پیدا می کنم که پایدار هم است.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۸

فریب

هر چند وقت خود را فریب می دهم و دل به چیزی خوش می کنم و از آن بت می سازم،اما زمان که می گذرد و به گذشته نگاهمی کنم تمام دلمشغولیهانه به وضوح ابلهانه و تمام ترسها و شوقها بیهوده و ابلهانه به نظر می رسد.

تنهایی

تنهاییم داره به حد مطلق نزدیک میشه، به جز محیط کار که عملاٌ مجبورم با بقیه ارتباط داشته باشم ماه به ماه از ارتباطاتم کم میشه، مثل اینکه همینجوریه که آدمایی مثل من که دوست ندرند ازدواج کنند آخرش مجبور میشن برن ادواج کنندT،تلفنم رو به راحتی می تونم پیش بینی کنم دو سه تا در هفته اونا هم معمولاٌ کاری بامن دارند و الی کسی دلش برام تنگ نمیشه، دیگه در سن 33 سالگی هم نازو عشوه اومدن و از تنهایی گفتن مزه ای نداره، دنیای غریبیه، به هر حال منتظر می مونیم تا این توهم زندگی هم تمام بشه
تنها مرگ است که دروغ نمی گوید هدایت.

دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۸

خیال

وقتی که همه فعالیتها نهایتاً منجر به احساسی در درون و ذهن می شود ،چرا خیال را بر واقعیت رجحان ندهیم؟

شنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۸

بعد از سی سالگی

بعد از سی سالگی  دل بستن به یک هدف حتی موقتی برایم  بسیار مشکل شده است، اصولاٌ  درکم از زمان دچار تغییر  کرده است ،  10 یا 20 سال زمان زیادی به نظر نمی رسد ، که انسان دغدغه زیای برای آن داشته باشد.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۸

ضرب المثل های اسبی

ضرب المثل های اسبی

 

A horse hired, never tired.

Better ride on ass that carries me, than on a horse that throws me

 Don't change horses in midstream. 

 

English

 

good people get cheated, just as good horses get ridden

 

Chinless

 

"The man who does not love a horse cannot love a woman."
- Spanish Proverb

 

"It is not enough for a man to learn how to ride; he must learn how to fall."
-Mexican Proverb

 

"No horse goes as fast as the money you bet on him. "

 

 

اسبی را که سر پیری سوقانش کنند، به درد میدان قیامت میخورد

از اسب افتاده ایم از اصل نیافتاده ایم .

اسبی که بلنگه قبل از همه سوارش  می فهمه .."

دوشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۸

هفت وادی عرفان

طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحيد، حيرت، فنا.

 

گـفـت مــا را هـفـت وادي در ره اسـت               چون گـذشـتـي هـفت وادي، درگه است

وا نـيـامـد در جـهـان زيــن راه کــــس              نـيـسـت از فـرسـنـگ آن آگــــاه کــــس

چون نـيـامــد بــاز کــس زيــن راه دور               چـون دهـنـدت آگـــهـــي اي نــــاصــبــور

چـون شدنـد آنـجـايـگـه گـم سـر بسر               کــي خــبــر بــازت دهــد از بــي خــــبــر

هـسـت وادي طــلــب آغــــاز کــــــار                وادي عـشق اسـت از آن پـس، بي کنار

پـس سـيـم واديـسـت آن مـعــرفـت                 پـس چـهـارم وادي اسـتـغـنـي صــفــت

هـسـت پـنـجـم وادي تـوحـيـد پــاک                   پـس شـشـم وادي حـيــرت صـعـب نـاک

هـفـتـمـيـن، وادي فـقـرست و فـنـا                 بــعــد از ايــن روي روش نــــبـــود تـــــرا

در کشش افـتـي، روش گـم گرددت                   گـــر بــود يــک قــطــره قــلــزم گــــرددت